1. Skip to Main Menu
  2. Skip to Content
  3. Skip to Footer
سایت "بنیاد نشر آثار و اندیشه های شهید آیت الله دکتر بهشتی" تنها منبع رسمی اخبار و آثار شهید بهشتی است

مصاحبه با آقایان حجت‌الاسلام محمدباقر انصاری و حجت‌الاسلام مسیح مهاجری (قسمت اول)

 

۱۴۰۳/۱۱/۱۵

موزه یادگار بهشتیان

علیرضا بهشتی: بسم الله الرحمن الرحیم. امروز، دوشنبه پانزده بهمن ماه ۱۴۰۳، در محل موزه یادگار بهشتیان در خدمت آقایان انصاری و مهاجری هستیم. خیلی خوش‌ آمدید و خیلی لطف کردید که در خدمتتان باشیم. قبلاً محورهای کلی‌ای را خدمتتان فرستاده‌ام که ملاحظه فرموده‌اید ولی در کنار آن هم هر بحثی که لازم بود خود آقایان می‌فرمایند. فکر کردم که اولین سؤال درباره نحوه آشنایی با آقای بهشتی باشد. یک مصاحبه ورودی برای دوره تربیت مبلغ در سال ۱۳۵۰ داشتید، دوره‌ای که به همت مرحوم آقای بهشتی ومرحوم آقای مصباح مشترکاً شکل گرفته بود و هم شما و هم آقای مهرپور در آن شرکت داشتید که البته ایشان تا حدود یک‌سال بیشتر همراهی نکردند.

مسیح مهاجری: بسم الله الرحمن الرحیم. آشنایی با آقای بهشتی دو مرحله داشت. یک مرحله، مرحله آشنایی از دور بود. خوب ایشان در حوزه علمیه قم یک فرد سرشناس بودند و هر کس در حوزه بود ایشان را می‌شناخت. ما هم ایشان را قبل از اینکه خدمتشان برسیم می‌شناختیم، یعنی قبل از سال‌های ۱۳۴۹ و ۱۳۵۰ که کارمان با ایشان شروع شد. ایشان را هم از دور به دو-سه خصوصیت می‌شناختیم ، یکی علم و اطلاع خیلی خوب ایشان از علوم مختلف، یکی جدیت ایشان در کارهای حوزوی، و یکی دیگر هم حضور ایشان در مسائل انقلابی و همراهی با امام خمینی، البته به سبک خاص خودشان. قیافه ایشان هم جوری بود که هرکس می‌دید خیلی مجذوب می‌شد. منتها آشنایی از نزدیک‌مان با همان برنامه تربیت مبلغ شروع شد. من تا آن زمان خدمت ایشان نرسیده بودم جز یک مورد که ایشان وقتی از آلمان برگشته بودند در حسینیه ارشاد سخنرانی داشتند و شنیده بودم که آقای بهشتی قرار است در حسینیه ارشاد راجع به همین کاری که در آلمان انجام دادند صحبت کنند و مطالبی را  بگویند. من به عشق این که‌ صحبت ایشان را بشنوم از قم به حسینیه ارشاد آمدم. یکی از نکاتی که برای ما عادی بود و خیلی مهم نبود و تعجب نداشت ولی بعداً بازتابی داشت (منفی از نظر بعضی‌ها و البته مثبت از نظر خیلی‌های دیگر) اینکه ایشان در آنجا در آن صحبت از خانم‌شان هم تشکر کردند و گفتند که ایشان با من در این ماموریت و در این کاری که در آلمان انجام دادم همراهی کردند. بعداً دیدم بعضی‌ها گفتند که اصلاً چه لزومی داشت که از خانم‌شان حرف بزند! یعنی از نظر آنها اصلاً کار بدی بود، در حالی‌که مطلب خیلی خوبی بود و ایشان کار درستی کرده بودند و از زحمات همسرشان قدردانی کرده بودند. به‌هرحال، آنجا اولین جایی بود که من از نزدیک ایشان را ‌دیدم، ولی باز در همین حد گوش کردن  به سخنرانی و نه نزدیک شدن و صحبت کردن و این‌جور چیزها. تا اینکه فکر می‌کنم اواخر سال ۱۳۴۹ بود که آقای مصباح آمد سراغ ما. حالا آقای مصباح از چه طریقی و چه جور فکر کرده بود که سراغ من و آقای انصاری و آقای مهرپور بیاید را نمی‌دانم. آقای مهرپور را چون که ایشان یزدی بود قاعدتاً به‌دلیل این که هر دو یزدی بودند می‌شناخت، مثلاً به یک شکلی در مجموعه طلبه‌های یزدی، ولی ماها را من نمی‌دانم آقای مصباح از چه طریقی شناخته بود. آمد سراغ ما و چنین مطلبی را مطرح کرد و پیشنهاد کرد که آقای بهشتی یک چنین تصمیمی دارند و افرادی را می‌خواهند داشته باشند برای این کار و یکی از افراد شما هستید و من هم استقبال کردم و اولین جلسه همین جلسه مصاحبه بود که در منزل آقای قدوسی رحمه الله علیه هم برگزار شد. آنجا سؤالاتی از سطح عالی دروس حوزه از ما شد، چون ما سطح عالی را خوانده بودیم و حتی درس خارج را هم من شروع کرده بودم با مرحوم آیت الله محمد فاضل لنکرانی. ما کفایتن را پیش ایشان خوانده بودیم. عده‌ای بودیم که خصوصی به ایشان گفتیم که شما که خیلی کفایه گفتید، رسائل گفتید، مکاسب گفتید، دیگر بس است. حالا خوب است که بیایید و درس خارج شروع کنید. ایشان آن موقع هنوز درس خارج‌شان را شروع نکرده بودند. قبول کردند و درس خارج اصول را در یکی از مقبره‌های صحن شرقی حضرت معصومه (س) با ایشان شروع کردیم. من بودم و آقای رحمتی بود که از اساتید معروف حوزه بود و آقای نکونام بود (که فکر می‌کنم اینها از دنیا رفته باشند)، آقای بیگدلی بود که جزو ممتحنین حوزه بودند (ایشان هم در این سال‌های اخیر از دنیا رفتند) و داماد آقای آیت الله شبیری بودند. چند نفر دیگری هم بودند. این مجموعه از ایشان خواستیم که درس خارج را شروع کنید و ایشان هم قبول کردند و درس خارج‌شان شروع شد و همین‌‌طور ما مشغول آن درس بودیم که این پیشنهاد به ما شد. بعد دیگر آن جلسه امتحان هم برگزار شد.

محمدرضا بهشتی: محتوایی سؤال می‌کرد ایشان؟

مسیح مهاجری: بله محتوایی بود. گفتم سؤال‌ها هم از مباحث سطح عالی بود. قبلاً هم به ما چیزی نگفته بودند که حالا مثلا چه می‌خواهیم بپرسیم و چکار می‌خواهیم بکنیم، فی‌المجلس بود. بعد از آن جلسه، کار شروع شد. قاعدتاً مثلاً مقبول افتاد. این شکل آشنایی ما با آقای بهشتی.

محمدباقر انصاری: بسم الله الرحمن الرحیم. عذر می‌خواهم که به‌خاطر سرماخوردگی صدای من طبیعی نیست. عرض کنم که درباره آشنایی بنده با شهید بهشتی رضوان الله تعالی علیه، آیت الله مصباح بنده را خدمت ایشان معرفی کرده بودند. آشنایی بنده با آقای مصباح هم در سفری که ایشان در تابستان به محلات آمده بودند و بنده هم آنجا بودم و چند جلسه‌ای خدمت ایشان بودیم از آنجا ایشان بنده را شناخته بودند و به شهید بهشتی معرفی کرده بودند. حالا یادم نیست چطور تماس گرفته شد، ایشان تماس گرفتند یا دیگری، قراری در منزل شهید بهشتی گذاشتند که ما آنجا برویم و خدمت ایشان برسیم. منزل ایشان در خیابان دولت در انتهای کوچه حسینی بود که یک طبقه بود و حیاط هم داشت. همسایه شهید مفتح. منزل آقای مفتح هم انتهای همان کوچه بود. اطلاع دادند که ما آنجا یک روز قبل از ظهر خدمت ایشان برسیم. با جناب آقای مهاجری با هم رفتیم آنجا و آشنا شدیم و صحبت کردند و فرمودند که برنامه‌ای دارند برای تربیت مبلغ و این کار را می‌خواهند شروع کنند. تفصیل برنامه را البته بعداً گفتند. در آن جلسه که یکی-دو ساعت بیشتر طول نکشید همین مقدمه و آشنایی بود. در آنجا ما خیلی شیفته اخلاق و گفتار ایشان شدیم، شیفته شخصیت ایشان. بعداً دیگر ارتباط برقرار شد و این ارتباطات منجر به همان برنامة پنج‌ساله شد. آن برنامه پنج‌ساله را البته من بعداً توضیح می‌دهم. در جلسات کاری بعدی ایشان هفته ای یک بار قم مشرف می‌شدند و منزل ما، منزل آقای مهاجری و منزل آقای مصباح می آمدند. در این جلسات هم کارها بررسی می‌شد و هم برنامه‌ها ابلاغ می‌شد. مبدأ آشنایی بنده از اینجا شروع شد. حالا اگر سؤالی هست بفرمایید.

علیرضا بهشتی: اگر اول راجع به برنامه‌ها بفرمایید، بعد از آن می‌خواهیم در مورد کلاس‌های زبان انگلیسی بپرسیم که در مؤسسه ارمغان با فردی به نام جکسون داشتید زبان انگلیسی را آموزش می‌دیدید یا شاید هم با آقای جکسون صحبت شده بوده در مؤسسه ارمغان. یا راجع به آن برنامه پنج‌ساله بفرمایید یا از همین‌جا از آموزش زبان وارد بشوید. هر کدام که مایل هستید.

محمدباقر انصاری: ایشان از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۹ آلمان بودند[1]. وقتی در سال ۱۳۴۹ از آلمان که برگشته بودند از قرار اطلاعی که پیدا کردیم با مشورت آقای مصباح و آقای قدوسی تصمیم گرفته بودند که چهار نفر از طلبه‌ها را تحت عنوان تربیت مبلغ، از نظر علومی که لازم است بر آنها مسلط شوند تربیت کنند. این چهار نفر برای کشورهای مختلف: یک نفر برای آلمان، یک‌ نفر برای انگلستان، یک‌ نفر برای آمریکاو یک ‌نفر هم برای ژاپن، باید دوره آموزشی را بگذرانند.از این چهار نفر دو نفر ما بودیم که این افتخار را پیدا کردیم. آقای حسین مهرپور هم بودند که آقای مصباح معرفی کرده بودند. یک ‌نفر دیگر هم بود که بااو صحبت شده بود ولی قبول نکرده بود.

علیرضا بهشتی: آقای مصطفی محقق داماد بود.

محمدباقر انصاری: به‌هرحال برنامه با ما سه نفر شروع شد و وقتی که این برنامه را می‌خواستند شروع کنند یک طرحی را ایشان نوشتند و به‌ما دادند که بر حسب آن طرح باید پنج سال درس‌هایی خوانده شودو پژوهش هائی انجام گیرد. آن طرح خیلی دقیق بود به این صورت که مثلاً چند ساعت زبان انگلیسی، چند ساعت زبان عربی، چند ساعت تفسیر قرآن، که ما دست نوشته اینها را از خود ایشان گرفته بودیم و من استنساخ کرده بودم. در این کتاب مجموعه مقالات که اخیراً منتشر کردم در صفحه ۷۳ این طرح بطور کامل درج شده است. این طرح کلی برنامه پنج‌ساله مواد درسی و زمان پیش‌بینی شده برای آنها که دست خط خود ایشان بود و شاید همین‌جا (در این ساختمان) در مدارک و اسناد ایشان باشد شروع می‌شود از قرآن نهصد ساعت در دو یا سه سال، علم‌الحدیث در صدوپنجاه ساعت در یک سال، فقه استدلالی سیصد ساعت در دوسال، فلسفه هزار و ششصد و پنجاه ساعت در پنج یا شش سال … تا آخر و بعد هم این عناوین را به تفصیل بیان کرده بودند که در این کتاب آمده و بعد هم اجرای برنامه، که همین برنامه اجرا شد. البته بعضی از مواد این برنامه را موفق نشدیم اجرا کنیم. مثلاً نظامات اقتصادی اسلام که کلیاتش سیصد ساعت در یک سال، کلیات حقوق مدنی و جزایی سیصد ساعت در یک سال و برخی عناوین دیگر مثلاً روانشاسی و روانکاوی که انجام نشدند. این موارد در این کتاب موجود است که دراینجا به بنیاد تقدیم می‌کنم تا ان‌شاءالله از این هم استفاده شود.

محمدرضا بهشتی: ببخشید تا جلوتر نرفتیم، آن دیدار منزل قبل از آن مصاحبه بود؟ (خطاب به مسیح مهاجری) شما یادتان آمد؟

مسیح مهاجری: بله، مصاحبه مال شروع عملی کار است.

محمدرضا بهشتی: پس آن دیدار مال قبل از آن است. با چقدر فاصله؟

مسیح مهاجری: فاصله‌اش را من نمی‌دانم.

محمدباقر انصاری: درآن مصاحبه من شرکت نداشتم. یادم نمی‌آید که منزل آقای قدوسی بوده باشد.

مسیح مهاجری: من بودم. حالا این‌جور که من یادم است شما بودید، منتها شما یادتان نیست. ولی این مصاحبه بعد از آن آشنایی بود.

محمدرضا بهشتی: یعنی شما با هم تشریف بردید. قبلاً شما با آقای انصاری در قم هم آشنایی داشتید؟

مسیح مهاجری: نه، بعد از این آشنا شدیم. با آقای انصاری هم از همان‌ ماجرا آشنا شدم. در مورد سال برنامه، پنج‌ساله که می‌فرمایند، یعنی دو دوره پنج‌ساله، چون که از سال ۱۳۵۰ که شروع شد تا پنجاه و هفت ادامه پیدا کرد و بنا بود هنوز باشد که دیگر ۱۳۵۷ چون انقلاب شد قطع شد و تمام شد. بنابراین یک پنج سال تنها نبود. آن برنامه‌هایی هم که اشاره کردند که انجام نشد به‌دلیل آن بود که هنوز زمان داشتیم و باید در سال‌های بعد آن کارها را هم انجام می‌دادیم. یک مقدار کارهای دیگر مقدم بر اینها بود که آنها انجام شد، مثل فراگیری زبان عربی، زبان انگلیسی، فقه، اصول، سایر علوم اسلامی، تاریخ، جامعه‌شناسی و چیزهای دیگری که در برنامه بود. اینها مقدم بود و زودتر انجام شد و آنهایی که انجام نشد به‌خاطر این بود که باید در پنج سال دوم انجام می‌شد، یعنی جمعاً دوتا پنج سال بود که ده سال می‌شد. منتها در اواخر سال پنجاه و هفت به‌دلیل پیروزی انقلاب اسلامی و اشتغال شدید آقای بهشتی دیگر قطع شد و بعد هم آقای بهشتی از ما خواستند بیاییم تهران. ما اول پنجاه و هشت آمدیم تهران. هم من و هم آقای انصاری آمدیم تهران، منتها آقای انصاری مدتی ماندند و برگشتند قم ولی من ماندم و برنگشتم. آمدم با ایشان در حزب جمهوری اسلامی و شورای مرکزی حزب همکاری کردیم و دیگر ماندم. برنامه را دیگر لزومی ندارد صحبت بکنم چون من در این زمینه یک صحبت در چهلمین سالگرد در کانون توحید کردم و نوارش هست و پیاده و چاپ هم شده و خدمت شما هم من داده‌ام. خدمت ایشان هم داده‌ام. بنابراین در آن زمینه ما هر چه لازم بود تقریباً گفتیم مگر اینکه سؤالاتی وجود داشته باشد که هنوز درباره آنها هم می‌شود صحبت بکنیم.

محمدرضا بهشتی: شکل عملی این که مثلاً این تعداد ساعت این کار بشود شکل عملی‌اش چطور بود؟

مسیح مهاجری: یک نکته هم قبل از اینکه جواب سؤال شما بدهم در مورد آقای محقق داماد بگویم. آقای مصطفی محقق داماد هم قبول کرد و یکی دو جلسه هم آمد منتها بیشتر از دو جلسه نبود و دیگر هم نیامد. یعنی بعد از قبول کردن و یکی دو جلسه هم حضور پیدا کردن دیگر نیامد. با آقای مهرپور تفاوت داشت. آقای مهرپور مدتی آمد و بعد ایشان دیگر ترجیح دادند که بروند دانشگاه و دیگر نیامدند. اما در مورد نحوه اجرای این برنامه برای هر برنامه‌ای هم ایشان به ما استاد معرفی می‌کردند. البته یک جاهایی هم می‌گفتند خوب خودتان هم نظر بدهید و افرادی را هم خودتان بگویید. منتها ما بیشتر ترجیح می‌دادیم که با مشورت ایشان باشد. آن زمانی را که معین می‌کردند هم با برنامه پیش می‌رفت، به این معنا که به ما می‌گفتند این مطلب را شما دنبال بکنید. در ذهن خودشان و در برنامه‌هایی که خودشان می‌نوشتند در نظر داشتند که این کار چقدر طول می‌کشد. درست است که یک طرح کلی داشتند و ساعات را مشخص کرده بودند، اما این‌جور نبود که به ما بگویند این مقدار از این برنامه در این مقدار ساعت. این‌طور نبود. کار را شروع می‌کردیم. نظر ایشان این بود که در این مدت خودبه‌خود این انجام می‌شود. تقریباً همین‌طور هم بود، یعنی برنامه‌ها همان‌‌طور که ایشان در ذهن داشتند پیش می‌رفت. یک علتش این بود که برنامه ایشان دقیق بود و علت دوم این بود که ما دقیق عمل می‌کردیم، یعنی به آنچه ایشان می‌گفتند پایبندی نشان می‌دادیم و کار می‌کردیم. تقریباً تمام وقتمان را گذاشته بودیم برای همین برنامه. یعنی خارج از این اصلاً هیچ کار دیگری ما نداشتیم. یعنی تمام درس‌هایی که ایشان داشتند و می‌گفتند به‌ما که ما باید دنبال بکنیم همان‌ها را دنبال می‌کردیم و چون جدی بود کارمان، آن برنامه‌ها طبق آن زمانبندی که ایشان داشتند پیش می‌رفت.

محمدرضا بهشتی: از کسانی‌که فرمودید که با آنها کار می‌شد مثلاً تدریس می‌کردند یا مثلاً شکلی می‌دادند به این مسیر مطالعه‌تان، کسانی یادتان هست؟

مسیح مهاجری: آقای وحید خراسانی را ایشان تأیید می کردند از نظر اینکه ما درس خارج با ایشان داشته باشیم و خودمان هم نظرمان همین بود و آقای وحید هم در حوزه آدم برجسته‌ای بود و به‌همین دلیل این مورد توافق بود و نظر ایشان هم همین بود. در مورد درس خارج مثلاً یک مورد ایشان بودند. در مورد بعضی چیزهای دیگر مثلاً علم الحدیث آقای شبیری تدریسی داشتند که ما خودمان می‌پسندیدیم و ایشان هم قبول داشتند. در درس ایشان به‌صورت آزاد شرکت می‌کردیم. جزو برنامه مدرسه حقانی نبودیم. اصلا ما جزو طلبه‌های حقانی نبودیم، نه من و نه آقای انصاری. ولی در بعضی موارد اگر یک کسی مثل آقای شبیری در آن شبستان مدرسه (البته به‌عنوان کلاس رسمی‌شان هم نه) یک درسی داشت که هم بچه‌های حقانی می‌رفتند و هم از بیرون کسانی آنجا می‌رفتند، ما هم شرکت می‌کردیم. مثلاً یکی از موارد هم این بود که ما این‌جوری شرکت می‌کردیم. آقای مصباح هم هیچ‌وقت استاد ما نبودند. یعنی ما هیچ‌وقت پیش آقای مصباح درس نخواندیم. آقای مصباح ناظر کار بودند. یعنی یک کسی که آقای بهشتی در نظر گرفته بودند که در قم باشد و ما کارهایمان را با ایشان مرتب همراهی بکنیم و ایشان با ما همراهی بکنند در کارهایمان و نظارت بکنند سؤالی داشتیم مطلبی داشتیم با ایشان مطرح بکنیم و حتی قبل از اینکه آقای بهشتی ببینند بعضی نوشته‌های ما را ایشان ببینند و نظر هم بدهند، ولی در عین حال آن کار نهایی و نظر نهایی را اقای بهشتی بدهند. یعنی کار اصلی را ایشان انجام می‌دادند، اما آقای مصباح نقش ناظر بر کارهای ما داشتند. این را هم آقای بهشتی گفته بودند. یعنی ایشان نظرشان بود که آقای مصباح چنین نظارتی بر کار ما داشته باشند.

علیرضا بهشتی: در مورد زبان انگلیسی و عربی هم اگر می‌شود یک توضیحی بفرمایید.

محمدرضا بهشتی: ببخشید باز قبل از آن، این که گفته می‌شد چیزی نوشته و مکتوب تهیه بشود مطابق اسلوبی بود و برای همه درس‌ها؟

مسیح مهاجری: تقریباً برای همه درس‌ها بود. حالا اگر استثنایی هم داشت من الان چیزی در ذهن ندارم. ولی ایشان خیلی به نوشتن معتقد بودند و درست هم بود این فکر، برای اینکه علاوه بر فکر کردن و خواندن و مطالعه کردن، نوشتن، آدم را یک‌مقدار جلوتر می‌برد در فهم مطلب و اینکه مطلب بیشتر در ذهن جا بیفتد. به‌ همین دلیل ما می‌نوشتیم و الان هم ما آن جزوه‌ها را داریم. ایشان هم جزوه‌ها را می‌دیدند و نظر می‌دادند، بیشترش این‌جوری بود.

محمدرضا بهشتی: عنوان برای نوشته مشخص می‌شد یا نه؟ یا آنچه را که مثلاً شما در یک کار مشترکی با فردی داشتید به‌صورت مکتوب در می‌آوردید؟

مسیح مهاجری: در هر درسی که می‌رفتیم آن درس را می‌نوشتیم. یک تقریرمانند می‌نوشتیم و می‌دادیم ایشان می‌دیدند. در مورد زبان که گفتید زبان انگلیسی را ما در تهران می‌خواندیم. در همین مؤسسه ارمغان آقایی بود به نام ویکتور که دو-سه سالی در خیابان فروردین روبروی دانشگاه تهران به آن مؤسسه و درس ایشان ما می‌رفتیم. آقای مفتح هم با ما می‌آمدند. آقای مفتح بودند و من و آقای انصاری، ما سه نفر بودیم. یک مرحله دیگر هم داشت این درسمان و آن در بریتیش‌کانسیل. آنجا هم چون صحنه خوبی نداشت چون ما معمم بودیم هم من و هم ایشان و هم آقای مفتح، زنان بی‌حجاب و وضع خیلی ناجور (حالا بی‌حجاب خیلی معمولی هم نه) می‌آمدند آنجا و جلسه درس ما هم در حیاط بود ،یک میزی بود و می‌نشستیم آنجا و یک آقایی بود که حالا من اسمش را الان یادم نیست که غیر از آقای ویکتور بود. آقای ویکتور مربوط به قبل بود. علت اینکه ما از آنجا منتقل شدیم به بریتیش‌کانسیل هم این بود که آقای ویکتور آخرهای هفته می‌رفت جاده هراز ماهی‌گیری. یک‌دفعه آمدیم دیدیم که تابلویی زدند که ویکتور مرحوم شده است. گفتیم چه شده؟ گفتند آقای ویکتور رفته جاده هراز برود ماهی‌گیری، ماشینش چپ شده و افتاده در دره و از دنیا رفته و دیگر آنجا تمام کردیم و قطع کردیم دیگر. بعد از آن بود که آمدیم بریتیش کانسیل.

محمدرضا بهشتی: بعد دیگر به خاطر همان فضا رفتید منزل.

مسیح مهاجری: رفتیم منزل آن آقا که شاید همین جکسون باشد. حالا من الان یادم نیست. منزلی در همان خیابان فردوسی، آن طرف خیابان، تقریبا روبه‌روی بریتیش‌کانسیل در کوچه‌ای اجاره کرده بود. ما می‌رفتیم آنجا با ایشان در آن خانه انگلیسی می‌خواندیم.

علیرضا بهشتی: آقای جکسون. من این نام را از یادداشت‌های شهید بهشتی که بعد از هر جلسه‌ای که با شما داشتند برمی‌داشتند استخراج کرده‌ام. این آقای جکسون ظاهرا یک کشیش سیاه‌پوست بوده است که ایشان را از مؤسسه ارمغان می‌شناختند.

مسیح مهاجری: من اسم آن آقا را یادم نیست. شاید این باشد. ممکن است کس دیگری باشد. اما کسی با این خصوصیت یعنی سیاه‌پوست باشد نمی‌شناختیم.

علیرضا بهشتی: شاید مسئول مؤسسه بوده.

مسیح مهاجری: شاید.

علیرضا بهشتی: و زبان عربی را هم پیش آقای امین می‌خواندید، درست است؟

آقای مهاجری: زبان عربی را ما پیش دو نفر خواندیم، یکی آقای سید هاشم امین؛ پسر مرحوم امین الشیعه معروف صاحب اعیان الشیعه. ایشان تبعیدی لبنان بود به ایران. آمده بود به ایران. در واقع فرار کرده بود. تبعیدی هم به این معنا نه، چون که در لبنان ایشان در کارهای سیاسی بود و از جریان ناصری بود و آنجا تحت تعقیب قرار گرفته بود آمده بود ایران و در مدرسه خان حجره‌ای داشت. حجره‌اش هم نزدیک حجره من بود. آقای انصاری آن وقت‌ها ازدواج کرده بودند و دارای خانه بودند، ولی من هنوز در مدرسه بودم. مدتی با ایشان عربی خواندیم. هم به‌صورت محاوره‌ای بود و هم به‌صورت مکتوب. می‌نوشتیم تا هم نوشتن عربی روز را یاد بگیریم (غیر از این «کان یکون» و درس‌های معمولی) و هم بتوانیم صحبت بکنیم. یک آقای دیگر هم بود که استاد ما بود به‌نام آقای آل‌عصفور که اهل بحرین بود. ایشان شخص معممی بود از آل‌عصفور معروف بحرین که بعد از آن هم در سال ۱۳۵۳ به توصیه آقای بهشتی، من و آقای انصاری با ایشان مسافرت کردیم و رفتیم بحرین. البته هم بحرین و هم امارات رفتیم. چند روزی بحرین ماندیم، این‌هم بیشتر به این دلیل بود که آقای بهشتی نظرشان این بود که این کار عربی یاد گرفتن فقط درس نباشد. اصلاً بروید میان عرب‌‌زبان‌ها و با آنها صحبت بکنید. چند روزی باشید و بمانید. شاید نظرشان این بود که ما را تشویق کنند به اینکه خودمان هم بعدها هرطور شده با عرب‌ها ارتباط داشته باشیم و صحبت کنیم، چه در مسافرت، چه در قم و تشویق بشویم به اینکه این یادگیری عربی را به‌صورت عملی هم با صحبت کردن با عرب‌ها دنبال بکنیم تا تکمیل بشود. بنابراین، ما دوتا استاد عربی داشتیم یکی آل‌عصفور و یکی آقای سیدهاشم امین.

محمدباقر انصاری: برای تکمیل مطلب در قسمت دروس، آن مواد درسی که تعیین شده بود که ده-پانزده‌ ماده بود و حالا اینجا پنج-شش ماده آمده و کاملش در آن کتاب هست، عرض کنم که برای بعضی از این درس‌ها استاد برای ما تعیین می‌کردند و بعضی‌ دیگر را هم ما خودمان باید مطالعه می‌کردیم و ادامه می‌دادیم و برداشت می‌کردیم و نوشته‌ها را می‌دادیم خدمت ایشان.

محمدرضا بهشتی: منابع تعیین می‌شد و با هم توافق می‌کردید برای آنهایی‌که خودتان باید مطالعه کنید؟

مسیح مهاجری: ایشان معرفی می‌کردند.

محمدباقر انصاری: برای عنوین برنامه منابع معرفی می‌کردند. مثلاً راجع به مسیحیت، ایشان گفته بودند که هر چه کتاب فارسی و عربی درباره مسیحیت هست را از کتاب فروشی‌ها تهیه کنید و مطالعه کنید و برداشت‌تان را بنویسید. ما این کتاب‌ها را که آن‌موقع ده-پانزده کتاب بود و بعضی‌ از آنها هم کتاب‌های خوبی بودند مثل الهدی الی دین المصطفی نوشته مرحوم بلاغی یا الرحله المدرسیه که از امهات کتاب‌های عربی درباره مسیحیت بود و بقیه‌اش هم کتاب‌های جیبی فارسی که بعضی‌از آنها نشریات مرحوم مصطفی زمانی بود، بعضی‌دیگر از دارالتبلیغ بود و برخی هم از کلیساهای تهران تهیه کرده و مطالعه می‌کردیم. برداشت می‌نوشتیم وآن نوشته‌ها را می‌دادیم خدمت ایشان مطالعه می‌کردند و حاشیه می زدند. ایشان هفته‌ای یک‌بار می‌آمدند قم و این نوشته‌ها را که مطالعه می‌کردند در آن جلسه در قم (که گاهی منزل ما بود و گاهی منزل آقای مهاجری و گاهی هم با خانواده می‌آمدند و شما (آقایان محمد رضا و علیرضا) هم می‌آمدید که آن‌موقع کم سن و سال بودید) اینها را بحث  و نظراتشان را مطرح می کردند. ایشان معمولاً با اتوبوس هم می‌آمدند چون می‌گفتند که من این نوشته‌ها را در اتوبوس مطالعه می‌کنم.

مسیح مهاجری: وفتی تنها بودند با اتوبوس می‌آمدند.

آقای انصاری: گاهی البته با اتومبیل شخصی می‌آمدند. ماشین پژوی آبی رنگی داشتند که یادم هست با آن می‌آمدند، ولی اغلب با اتوبوس می‌آمدند. گاهی هم این جلسات در منزل آقای مصباح بود و گاهی هم ما می‌آمدیم تهران در همین‌ خانه جلسات برگزار می‌شد. به‌هرحال، نوشته های ما را با دقت مطالعه می‌کردند. ما آن نوشته‌ها را هنوز داریم که نوشته های ایشان هم در حواشی آنها موجود است. برای بعضی‌ از دروس همان‌طور که عرض کردم استاد داشتیم و بعضی‌ها را هم به‌صورت مطالعه و بررسی خودمان می‌خواندیم. راجع به زبان انگلیسی، هم همان‌طور که آقای مهاجری فرمودند، تا آنجا که بیاد دارم در مؤسسه ارمغان اول در کلاس عمومی امتحانی از ما گرفتند و در یک کلاس که کلاس سطح دوم بود شرکت می‌کردیم. تابستانی بود بنده آمدم تهران و یادم نیست که آقای مهاجری هم در آن کلاس عمومی تشریف داشتند یا نه. کلاسی بود که ده-پانزده نفر بودیم و ما با همین لباس روحانی بودیم. آن‌موقع تغییر لباس برای طلبه ها قبحی داشت. طلبه باید همواره لباس روحانی در هر شرایطی به تن داشت. تغییر لباس و دوزیستی شدن از زمان جنگ تحمیلی عراق باب شد[2]. با همین لباس می‌آمدیم کلاس که عجیب بود. پانزده نفر بودند دختر و پسر و دخترها بی‌حجاب. در آن کلاس شرکت می‌کردیم و می‌رفتیم پای تخته و درس را می‌نوشتیم و تمرینات را حل می‌ کردیم. بعد از مدت کوتاهی که تابستان تمام شد، پنجشنبه‌ها از قم به تهران می آمدیم و به دفتر همان آقای ویکتور (که فرمودند و من عکس او را دارم) می‌رفتیم و آنجا به ما درس می داد. در دفتر او که محل کارش هم بود یادم هست که روی کاغذی که به دیوار بالای سرش نصب کرده بود مرتبط با همین علاقه به ماهیگیری که داشت نوشته بود:

‘Give me a fish; I will eat it only a day.

Teach me how to fish, I will eat it my lifetime’

سمت راست : ویکتور (معلم زبان انگلیسی، سمت چپ: آل عصفور، معلم زبان عربی)

این را نوشته بود هم به‌عنوان تدریس و تعلیم و هم به‌عنوان اینکه علاقه‌ای به ماهیگیری داشت. بعدها هم رفت و در بین راه شمال هم تصادف و فوت کرد. در آن کلاس ما خیلی پیشرفت کردیم. منظور شهید بهشتی هم این بود که ما در زبان انگلیسی هم مکالمه و هم ترجمه و هم نگارش، هر سه را دنبال کنیم. بعد که او فوت کرد رفتیم بریتیش کانسیل که فرمودند. در آنجا هم مدتی زبان خواندیم و بعد از آن دیگر بی‌نیاز شدیم و در حدی شد که می‌توانستیم مثلاً ترجمه و صحبت کنیم. شهید بهشتی کتابی به زبان انگلیسی به‌ما دادند با عنوان Chritendom [3](جهان مسیحیت) تألیف اینار مولاند که ترجمه کنیم. یکی از مواد درسی ما همین شناخت مسیحیت بود؛ هم برای آشنایی با مسیحیت که عرض کردم و هم برای تقویت زبان انگلیسی در قسمت ترجمه. روزی نصف صفحه از آن کتاب را ما با جناب آقای مهاجری با هم به فارسی ترجمه می‌کردیم و آخر هفته می‌دادیم به ایشان مطالعه می‌کردند و اشکالاتش را می‌گفتند و تصحیح می‌کردند. کتاب خوبی هم بود درباره تمام فرق مسیحیت، علاوه بر آن سه فرقه اصلی (کاتولیک، ارتودکس و پروتستان) که هست. کتاب زنده خوبی است، یعنی امروز هم با این که قدیمی است قابل استفاده است. البته آمارهایش قدیمی شده که مثلاً فلان فرقه مسیحی چند نفر پیرو دارد و کجای آمریکا یا اروپا زندگی می‌کنند، ولی خود فرقه‌ها و عقاید وآداب ورسوم آنها به‌روز است. ما در طول دو-سه سالی که مشغول زبان انگلیسی بودیم ترجمه را تمام کردیم و بعد از شهادت ایشان دادیم انتشارات امیرکبیر چاپ کرد که مورد استقبال قرار گرفت.

مسیح مهاجری: این کتاب به‌نام جهان مسیحیت سه بار تجدید چاپ شد.

محمدباقر انصاری: بله چاپ سوم را هم انتشارات امیرکبیر منتشر کرد. اینجا یک نسخه را آورده ام که به بنیاد تقدیم می کنم تا به عنوان یادگار در کتابخانه اینجا بماند.این در قسمت زبان انگلیسی بود. بعد از دوره پنج‌ساله، ابتدا به فرمایش و راهنمایی ایشان مؤسسه‌ای تاسیس کردیم به‌نام «کانون تحقیقات اسلامی» یا «مجمع الدراسات الاسلامیة»[4] که برای آن منزل کوچکی را مقابل منزل آقای مهاجری در قم اجاره کردیم و می‌رفتیم آنجا و شروع کرده بودیم به کار و برقراری روابط بین‌الملل با مسلمان‌های مختلف جهان و مکاتبات و مانند اینها که تقریباً تا یک‌سال ما همان کار را ادامه دادیم. سربرگ هائی مزین به لوگوی کانون با نام آن به سه زبان توسط ایشان سفارش داده و چاپ شد که روی آنها نامه ها را تایپ می کردیم. ضمناً بنا به راهنمائی ایشان تعلیم تایپ با دستگاه های معمول آن زمان[5] هم در مؤسسه ای در قم فرا گرفتیم و دستگاه تایپی هم ایشان برای ما تهیه کردند. ما آدرس‌هایی را جمع آوری کرده بودیم و با آنها به زبان های عربی و انگلیسی مکاتبه می کردیم. کتاب‌هایی هم برای آدرس ها می فرستادیم. بعضی کتاب‌ها را برای ارسال مطالعه و بررسی می‌کردیم. در آن دوران کتاب اسلامی به زبان انگلیسی بسیار محدود بود. مرحوم حسن سعید مدیر کتابخانه مسجد جامع چهل ستون تهران شروع کرده بود کتاب‌هایی با قطع کوچک جیبی به زبان انگلیسی درباره معارف اسلامی منتشر می‌کرد. ما این کتاب ها را مطالعه و بررسی می‌کردیم و آنچه مورد تأیید بود می‌فرستادیم برای آدرس هائی که داشتیم. در سال ۱۳۵۶ یعنی بعد از پایان آن دوره و در آستانه شروع انقلاب کار مؤسسه متوقف شد و همان‌طور که آقای مهاجری فرمودند بعد از پیروزی انقلاب اسلامی آمدند تهران. ما هم تابستان 1358 به تهران آمدیم و با حزب جمهوری اسلامی که تازه تأسیس شده بود همکاری کردیم. بعد بنده برگشتم به قم و همان کار کانون را ادامه دادم. یعنی کار روابط بین‌‌الملل در دفتر جامعه مدرسین که ساختمان بزرگی بود که اوایل انقلاب در مقابل شیخان گرفته بودند و امور مربوط به انقلاب را انجام می‌دادند. در آن ساختمان یک اتاق بما داده بودند که بنده با یکی دو نفر از دوستان همین کارهای بین‌المللی را انجام می‌دادیم و کلمات امام رحمه الله علیه و بعضی سخنرانی‌ها را ترجمه و به زبان‌های مختلف چاپ و منتشر می‌کردیم و به نشانی‌هایی که در کشورهای مختلف داشتیم می‌فرستادیم. بعداً که آیت الله جنتی من را به سازمان تبلیغات اسلامی که سال ۱۳۶۰ تأسیس شده بود دعوت کردند تمام اموال و کتاب‌ها و چیزهایی که در آن مرکز کانون تحقیقات اسلامی داشتیم را تحویل نمایندگی سازمان تبلیغات در قم دادیم. بعضی از کتاب‌ها آن موقع از شوروی وارد ایران شده که در آن موقع مصادره شده بود. این کتاب ها را در اختیار جامعه مدرسین قرار داده بودند. بعضی‌هایش کتاب‌های خیلی خوبی بود؛ کتاب‌هایی به زبان انگلیسی و زبان عربی. البته همه کتاب های تبلیغی کمونیسم و مارکسیسم بود. اینها را ما آنجا جمع کرده بودیم. شاید پانصد-ششصد جلد کتاب داشتیم که آنها را هم تحویل شعبه سازمان تبلیغات در قم دادیم و خودمان دیگر در روابط بین‌الملل سازمان تبلیغات اسلامی که مسئولش هم با مرحوم آقای تسخیری به عنوان معاون بین الملل بود ادامه دادیم. تقریباً ده سال آنجا بنده مسئول شورای کتاب بودم. کتاب‌های مختلف به‌زبان‌های زنده دنیا منتشر می کردیم. زبان دانها کتاب ها را ترجمه می‌کردند و ما چاپ و منتشر و به نقاط مختلف جهان ارسال می کردیم. در آن ده سال حدود سیصد جلد کتاب منتشر کردیم. بیشتر آثار شهید مطهری به زبان های انگلیسی، عربی، اردو و غیر اینها ترجمه و منتشر شد. در این دوران عصرها هم به محل روزنامه تهران تایمز که متعلق به سازمان شده بود می‌رفتم و بر مطالب آن نظارت می کردم. بعد هم در سال 1371 مسئله هجرت به آلمان پیش آمد و ادامه همان کارهای بین المللی. نتیجه آن پنج سال کار و زحمتی که شهید بهشتی رضوان الله علیه برای ما کشیدند را ما همین‌طور تا این اواخر ادامه دادیم و اکنون هم من با اینکه بازنشسته هستم با بعضی از شخصیت‌ها در کشورهای مسلمان و غیرمسلمان در ارتباط هستم و به زبان‌های انگلیسی، عربی و آلمانی مکاتبه می‌کنم و این روابط همچنان برقرار است. بنا براین تلاش و کوشش شهید بهشتی برای ما بحمد الله نتیجه بخش بوده است. رضوان الله تعالی علیه.

مسیح مهاجری: اگر اجازه بدهید من در مورد فرمایشات ایشان باز هم تکمله‌ای عرض بکنم. نمی‌دانم آقای انصاری چرا روی پنچ سال تأکید می‌کنند، ولی خوب می‌بینید که تا آخر ۱۳۵۷ ادامه داشت. دیگر از این به‌بعد ان‌شاءالله بفرمایید هشت سال. از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ می‌شود هشت سال. بنابراین هشت سال کار کردید با آقای بهشتی نه پنج سال.

محمدباقر انصاری: البته آن دوره تا سال ۱۳۵۶ بود.

مسیح مهاجری: نخیر، تا اواخر ۱۳۵۷ که انقلاب که بالا رفت و اوج گرفت ادامه داشت و آن‌وقت دیگر تعطیل شد. نکته دیگر اینکه این مؤسسه ارمغان که گفتند بله من هم یادم هست که اول که وارد شدیم کلاس‌های عمومی‌اش را می‌رفتیم، منتها من می‌خواهم تصحیح کنم این فرمایش ایشان را که گفتند ما بدون حیا و بدجور حضور پیدا می‌کردیم. نخیر، اتفاقاً با حیا بودیم و به‌دلیل همین باحیا بودن از ویکتور خواستیم که کلاس خصوصی برای ما بگذارد. مثل همان بریتیش‌کانسیل. یعنی ما اصلاً دیدیم حضور در این جمع برای ما مناسب نیست و لذا از آقای ویکتور خواستیم و ایشان هم استقبال کرد. آدم خوبی هم بود. با اینکه ارمنی بود و مسلمان نبود ولی خیلی به ما محبت می‌کرد. هندی آمریکایی بود. آدم جالبی بود. واقعاً آدم خوبی بود. خیلی اخلاقی بود و ما هم واقعاً به او علاقه داشتیم. در مورد آن ساختمانی که در قم گفتند عرض کنم که ساختمان اجاره نبود. ما ساختمان را خریده بودیم. آقای بهشتی پول داده بودند و ما ساختمان را خریده بودیم و بعد هم همین‌طوری که آقای انصاری گفتند تحویل آقای جنتی دادیم. البته آقای جنتی به ایشان گفتند که این را به سازمان تبلیغات قم بدهید ولی من و آقای انصاری با هم مشورتی کردیم. اعتقادی به اینکه به جایی بدهیم مثل سازمان تبلیغات خیلی نداشتیم. اعتقادمان این بود که بدهیم دست آقای جنتی باشد و علتش هم این بود که آقای جنتی جزو دوستان قدیمی آقای بهشتی بودند و آن زمان‌ ما به آقای جنتی جور دیگر نگاه می‌کردیم. مثل حالا نبود آقای جنتی؛ خیلی فرق می‌کرد آن‌ وقت. البته ایرادهایی هم به ایشان داشتیم سر سازمان تبلیغات و بعضی چیزهای دیگر، ولی به‌هرحال ما آن ساختمان را به شخص ایشان دادیم و گفتیم شما تعیین تکلیف کنید و هر کاری که دلتان می‌خواهد انجام بدهید. این جزو بیت‌المال است و یادگار آقای بهشتی است ما می‌دهیم به شما و شما هرطور دلتان می‌خواهد عمل کنید. ایشان گفتند بدهید به سازمان تبلیغات و علت هم این بود که ایشان در سازمان تبلیلغات بودند. یک نکته دیگر هم عرض کنم درمورد این کتاب‌هایی که یک بخش آن را آقای انصاری گفتند و یک بخش را هم من گفتم. در آن بخش یکی از مواد این برنامه مطالعه تاریخ جهان بود و نه فقط تاریخ ایران و حتی تاریخ اسلام. ایشان کتاب‌هایی را به ما معرفی کردند که ما تا آن زمان یا ندیده بودیم یا نشنیده بودیم یا نخوانده بودیم، مثلاً کتاب تاریخ آلبرماله که کل بیست و چند جلد آن را به ما معرفی کردند. ما رفتیم خریدیم. همه ترجمه شده بود و از اول تا آخر آن را خواندیم. و از این قبیل کتاب‌ها، کتاب‌های تاریخی‌ای که خیلی مفید بود تاریخ اروپا بود، تاریخ شرق بود، تاریخ جهان اسلام بود، تاریخ ایران بود، همه بود و همین‌ها را هم ما خلاصه می‌کردیم و می‌دادیم به ایشان و ایشان می‌دیدند و بررسی می‌کردند و نتیجه‌اش را به‌ما می‌گفتند. این هم یکی از کارهای جالبی بود که ایشان مخصوصاً با معرفی کتاب به‌ما گفته بودند انجام دهیم. در مورد مسائل هم علم کلام، هم مسائل فکری جهان اسلام و هم مسائل ارتباطات بین شیعه و سنی، ایشان خیلی تلاش می‌کردند که ما را وارد این بحث بکنند. در واقع می‌خواستند ما را یک عناصر «تقریبی»[تقریب بین المذاهب الاسلامیه] بار بیاورند و به همین دلیل کتاب‌های خیلی خوبی به ما معرفی می‌کردند. از جمله کتاب المراجعات. کتاب المراجعات جزو کتاب‌های بسیار عالی در این رشته است. نامه‌هایی است که بین مرحوم شرف‌الدین و شیخ‌الاسلام سلیم بشری مالکی رئیس جامع الازهر مصر تبادل شده بود و آن نامه‌ها جمع‌آوری و در آن کتاب چاپ شده بود. ایشان به ما گفتند آن کتاب را بخوانید و ما خواندیم. یعنی یکی از کارهای ایشان این بود که کتاب‌های زبده آن زمان را که خودشان دوست داشتند و می‌پسندیدند و معتقد بودند کتاب‌های مفیدی هستند به ما معرفی می‌کردند و ما تهیه می‌کردیم و می‌خواندیم و خلاصه‌برداردی می‌کردیم و نتیجه کارمان را هم به ایشان می‌دادیم و بررسی می‌کردند و نظر می‌دادند.

محمدرضا بهشتی: وارد یک تعهد دوجانبه‌ای چه به لحاظ کاری و چه به لحاظ مالی شده بودید. به‌هرحال شما دیگر تمام‌وقت مشغول بودید. ارتباط روشنی اینجا بود؟ تجربه مهمی است که ممنون می‌شوم توضیح دهید.

مسیح مهاجری: در نوشته ایشان اصلاً راجع به مسائل مالی چیزی نیست؟

علیرضا بهشتی: خیر.

مسیح مهاجری: خیلی جالب است. سؤال خوبی است. تعهد ما این بود که تمام وقت کار بکنیم و می‌کردیم یعنی واقعاً به این تعهد خوب عمل کردیم. ما از ایشان تعهد نگرفتیم ولی خود ایشان به ما گفتند که به شما کمک مالی می‌کنیم و هر ماه مبلغی به ‌ما می‌دادند. من مقطعی را یادم هست ولی این که همیشه این‌قدر بود یا نه خاطرم نیست. آن وقت هزار تومان می‌دادند. هزار تومان در آن وقت کم نبود. چک می‌نوشتند و به ما می‌دادند. آقای انصاری باید یادشان باشد. گاهی وقت‌ها هم یادشان می‌رفت، یعنی می‌دیدیم یک ماه ندادند. ما فکر می‌کردیم یک وقت به ایشان پول نرسیده و دستشان نبوده که نداده‌اند ولی بعداً می دادند و معلوم می شد که فراموش کرده‌اند. ولی به‌هرحال آقای بهشتی آدم منظمی بودند و این کار را به‌صورت منظم انجام می‌دادند و ماهیانه به ما مبلغی می‌دادند که کمک زندگی ما باشد.

محمدرضا بهشتی: برای تأمین وقت‌تان خوب بود و ذهن‌تان آزاد می شد که بتوانید کار را انجام بدهید؟

مسیح مهاجری: بله، خوب بود.

محمدباقر انصاری: بله، طلبه‌ها معمولا در آن زمان ارتزاق‌شان از شهریه بود که شهریه آن زمان سال ۱۳۵۰ ماهانه سیصد تومان بود. بعد از فوت مرحوم آقای بروجردی، مرحوم آقای گلپایگانی و مرحوم آقای نجفی و مرحوم آقای شریعتمداری هر کدام مبلغی را می‌دادند که جمعش حدود سیصد تومان می‌شد. منبع مالی دیگر منبر بود که ماه رمضان و محرم و صفر معمولاً طلبه‌ها می‌رفتند برای وعظ و منبر و پولی به آنها می‌دادند که با این مبالغ به‌اضافه آن شهریه، با قناعت یک سال زندگی می‌کردند. البته بعضی طلبه‌ها هم آن موقع کتاب منتشر می‌کردند که تعدادشان آن موقع خیلی کم بود. آن موقع نویسنده در حوزه خیلی کم بود. من یادم هست زمانی مرحوم آقای مصطفی زمانی شروع کرد و در قم مؤسسه‌ای به نام «پیام اسلام» تأسیس کرده بود و کتاب‌های زیادی منتشر می‌کرد؛ کتاب‌های جیبی که آن موقع مورد علاقه جوان‌ها بود. یکی ایشان بود و یکی هم مرحوم آقای سیدهادی خسروشاهی. ایشان هم کتاب‌هایی منتشر می‌کرد که تبلیغی بود. من قبل از آشنائی با شهید بهشتی با آقای زمانی همکاری می کردم. دو کتاب هم از عربی ترجمه کردم که منتشر شد؛ یکی به نام رمز عقب ماندگی ما که تألیف شکیب ارسلان نویسنده لبنانی بود و دیگری کتابی به‌نام ندای اسلام از قلب ایتالیا که آن را هم آن موقع ترجمه کردم و چاپ شد. غرض اینکه بعضی طلبه‌ها که ذوق نویسندگی داشتند از این باب هم ارتزاق می‌کردند. وقتی با شهید بهشتی قرار و تعهد را قبول کردیم ایشان فرمودند شما از این پس که در اختیار اجرای برنامه هستید منبر نروید برای اینکه وقت گرفته می‌شود و به برنامه لطمه می‌خورد. از آن پس ما منبر محرم و ماه رمضان را تعطیل کردیم و ایشان هم ماهانه هزار تومان چک می‌نوشتند و به ما می‌دادند که این مبلغ بیش از سه برابر شهریه بود و زندگی ما مرفه شد و با خیال راحت به اجرای برنامه پرداختیم. آن موقع نسبت به طلبه‌های دیگر وضع اقتصادی مان خیلی بهتر بود و ایشان پرداخت این مبلغ را تا پایان برنامه ادامه دادند. محل مؤسسه‌ که فرمودند خریداری شده من اطلاع نداشتم و فکر می‌کردم که اجاره‌ای بوده است. بعد که من به جامعه مدرسین ملحق شدم آنها کمکی به من می‌کردند برای همین نشر سخنرانی‌های امام به زبان‌های انگلیسی و به زبان‌های دیگر. آن منبع هزار تومان قطع شده بود و بالاخره از آنجا درآمدی برای من حاصل می‌شد که بعد از آن هم که دیگر رفتم سازمان تبلیغات که آنجا هم حقوق می‌دادند.

مسیح مهاجری: ولی من وقتی که آمدم تهران تا چند سال هیچ درآمدی نداشتم. آن پول که قطع شده بود و از حزب هم حقوق نمی‌گرفتیم. از هیچ جا درآمدی نداشتم. در مورد دارالتبلیغ هم ایشان یک چیزی گفتند که من بگویم آقای بهشتی هیچ‌وقت به ما توصیه نکردند که از دارالتبلیغ چیزی بگیرید بخوانید.

علیرضا بهشتی: منظور آثاری است که منتشر می‌کرد.

مسیح مهاجری: ایشان نگفتند. چون آن صحنه‌ها یادم هست عرض می‌کنم و خوب است این ثبت بشود. آقای مطهری با دارالتبلیغ ارتباط داشتند و تدریس می‌کردند. آقای سیدصدرالدین بلاغی همین‌طور. آقای بهشتی ارتباطی با دارالتبلیغ نداشتند. البته آقای بهشتی اهل ستیز با کسی نبودند و با آقای شریعتمداری ارتباطاتی هم داشتند، اما با دارالتبلیغ ارتباط نداشتند. نه تدریس می‌کردند، نه ترویج آن را می‌کردند و نه تأیید می‌کردند. خلاف آن هم من ندیدم صحبتی کرده باشند، اما به ‌ما هم هیچ‌وقت توصیه نکردند که شما مثلاً نشریات دارالتبلیغ را بخوانید. نشریات دارالتبلیغ خودبه‌خود برای این و آن فرستاده می‌شد. یک بودجه خوبی داشتند. می‌فرستادند و همه‌جا پخش می‌شد و خودبه‌خود به‌دست ما می‌رسید. اینکه ایشان گفتند به این صورت است. درست هم هست که نشریات دارالتبلیغ را هر کس دلش می‌خواست بر می‌داشت و می‌خواند، اما این‌طور نبود که آقای بهشتی جزو برنامه‌هایشان باشد که ما نشریات دارالتبلیغ را بگیریم و بخوانیم. چنین توصیه‌ای به ما نکردند.

علیرضا بهشتی: ظاهراً یک مطالعه تطبیقی هم داشتید بین عهدین و قرآن. اگر از آن هم مطلبی خاطرتان هست بفرمایید.

محمدباقر انصاری: ببخشید. قبل از این من راجع به عربی تکمله‌ای عرض کنم. زبان عربی ما در اثر همین دو استاد که فرمودند تکمیل شد و ما نوشتن عربی روز و مقاله را خیلی خوب مسلط شدیم و می‌نوشتیم و استادها هم می‌دیدند و ویراستاری می‌کردند و بعدها هم به کار من آمد. در آلمان که خطبه‌های نماز جمعه را به زبان عربی و انگلیسی و آلمانی القاء می‌کردیم، من خودم عربی می‌نوشتم؛ عربی روز. از رو می‌خواندم حدود دو صفحه A4 می‌نوشتم و مسائل اسلامی و مطالب برجسته دنیای اسلام را که برای آنجا مفید بود القاء می‌کردم. حالا که در منزل هستم و دیگر مسئولیتی ندارم بعضی خطبه‌ها را جمع‌آوری کرده‌ام و البته بخشی از خطبه‌های آن هفت سال که در قم به صورت کتاب زیر چاپ است. بعدها هم زبان آلمانی را هم در کلاس‌هایی که می‌رفتیم در آلمان در مؤسسه زبان کلن که مؤسسه معروف خوبی بود آنجا زبان آلمانی هم تکمیل شد و الحمدلله بعد از آن دیگر خطبه‌های آلمانی را هم من خودم می‌نوشتم و یکی از کارمندان آلمانی مرکز اسلامی هامبورگ آن ها را ویراستاری می‌کرد. اخیراً یک جلد از خطبه ها را مرکز اسلامی تحت عنوان Islamische Lehren چاپ کرده است که تقدیم می‌شود. به‌هرحال زبان عربی روز خیلی کمک می‌کرد به ما و از چیزهای لازمی بود که ما آن موقع فکر نمی‌کردیم که ضرورتی داشته باشد. طلبه‌ها معمولاً زبان عربی آخوندی – به‌قول معروف –  عربی رسائل و مکاسب میدانند و به نظرشان همین کافی است. بعد که ایشان ما را وارد این وادی کرد دیدیم که ارتباط با عرب‌زبان‌ها خودش دنیایی است.

محمدرضا بهشتی: برای مدرسه حقانی مثل اینکه این آقای محسن اراکی در زمینه انشاء کارهایی می‌کرد.

محمدباقر انصاری: بله، آن‌ موقع که ما به مدرسه رفت و آمد داشتیم ایشان را هم می‌دیدم که گاهی می‌آمد. به هرحال این زبان عربی آن وقت یکی از چیزهایی بود که به‌درد ما خورد. غیر از سفری که به بحرین رفتیم که به آن اشاره شد، من در سال 1369 سفری به دوحه/ قطر داشتم. در زمانی بود که در روزنامه تهران تایمز اشتغال داشتم. آن موقع خبرها در مورد حمله آمریکا به عراق بود[6] و من هم به‌عنوان نماینده تهران تایمز برای کنفرانسی دعوت شدم. آنجا مصاحبه‌های زیادی شد، چون من از ایران رفته بودم و معمم بودم و جنگ تحمیلی عراق هم تازه شروع شده بود و خبرنگارها سؤالات بسیاری داشتند. روزنامه‌ها هجوم آوردند و هر کدام از ما مصاحبه خواستند. آنجا مصاحبه به زبان عربی می‌کردم و در روزنامه‌هایشان چاپ می‌کردند که من آنجا فهمیدم که این زبان عربی واقعاً برای ما چقدر لازم بوده که شهید بهشتی این را جزو برنامه قرار داده بودند.

[1] – ایشان به پیشنهاد آیات عظام حاج سید احمد خوانساری و سید هادی میلانی، پس از بازگشت آقای حاج شیخ محمد محققی که نماینده آیت الله عظمی بروجردی در آلمان بودند، به هامبورگ رفتند و به مسجد ایرانیان که نیمه تمام بود رونق ویژه ای دادند و مرکز اسلامی هامبورگ را تآسیس کردند. در طول سال های مزبور ایشان خدمات ارزنده ای در ترویج اسلام ارائه نمودند.

[2] – در گذشته فقها برای امر خلاف مروت – در مقابل خلاف عدالت – مثال می زدند که روحانی لباس جندی (نظامی) بتن کند. در دوران جنگ تحمیلی عراق امام خمینی این نظر را نقد کردند و طلاب را تشویق کردند که به جبهه ها بروند. لذا بزرگان نظام از قبیل آیت الله خامنه ای و آیت الله هاشمی رفسنجانی و بسیاری دیگر با لباس نظامی در جبهه ها حضور یاقتند و جنگ را اداره کردند. از آن دوران زندگی دو زیستی طلاب مرسوم شد که تا کنون ادامه دارد.

[3]Christendom, the christiar churches, their doctorines constitutional forms and way of worship.

[4] – Islamic Research Institute.

[5] – دستگاه تایپ آن زمان چکشی بود، یعنی حروف روی فلزی حک شده بود که دسته های آنها روی صفحه کلید بود. با ضربه به حروف صفحه کلید توسط یک نوار پارچه ای حروف روی کاغذ نقش می بست.

[6] – حمله آمریکا به عراق در سال 1369 با مجوز شورای امنیت سازمان ملل برای آزاد سازی کویت که صدام حسین به آن لشکرکشی و اشغال کرده بود و به بهانه دارا بودن عراق انبارهای مواد شیمیائی قادر به کشار جمعی صورت گرفت.


نسخه چاپی
دیدگاه‌ها